دل نوشــــــتــه هـــای مــــن |
|
مـــن درد مـــــ♥ـــی کــشــم ؛ تــــو امــــا
چشم هــــ♥ـایت را ببنــ♥ـــــد
سخت است بـدانــ♥ـــم می بینی ، و بی خیــ♥ــــالی ... !!
گـاه בلـمــ مےـگـیرב گـاه زטּـבگــے ســخـتــــ مےـشـوב
گـاه تـטּـهـا , تـטּـهـایـے آرامـشــ مـے آورב
گـاه گـذشـتـهـ اذیـتـمـ مـیـکـنـב
ایـטּ `گـاه هـا`... گـهـگـاه تـمـامــ روز و شـبــ مـنــ مےـشـو טּـב
آטּـوقـت بـغـض گـلـویـم را مـےـگـیـرב !
בرسـت مـثـل هـمےــטּ روزـها ...
آغوش تو گناه نیست من در آغوش تو آرامش یافته ام که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست آغوش تو گناه نیست من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست آغوش تو گناه نیست من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست پس امانم بده که تا ابد در دل این زیبایی
آدمـ ـهـ ایـ ـی هـ ســ تــ ـن کــ ه بــ و د نـ شــ ـو ن حـ تــ ی مـ جــ ا ز ی بـ ـه آ د م آ ر ا مــ ـش مـ یـــ د ه د و سـ تـ یـ شــ ـو ن بــ ـر ا ت حــ قــ یـــ قــــ ـی مــ یـ ـشــ ـه و یــ ـهـ ـو مـ یـ شــ ن یـ ـه قـ سـ مـ تـ ـی ا ز زنـ ـد گــ ـیـ ـت زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق زندگی یعنی لطافت زندگی گم شدن در نرمی عشق زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق
بــــاراלּــیم
בلـمـ چترے میפֿــפּاهــב از جنــس
בسـتهاے تـــפּ
چـتــرے بــرایـمـ بـگیـــر ، حتے פֿـیــآلے
פֿـیــسِ ב لــتـنــگـیــــمـ
بــــاراלּ مـےآﻳـــנ
בارב مـےبــآرנ امـآ نـہ مثـلــ همیـشــہ
انـگـار بـا تـפּ بــــاراלּ حالــ בیــگرے בارב
مگـر نگفتـے بــــاراלּ هـــواے בפּ نفــره ـــتــωا
پــس چـــرا هــرچہ نگاه مےڪنــمـ تــפּ را نمـےبینمــ!
به کسی که تشنه عشق تو باشه عشق نورز
به کسی عشق بورز که لایق توباشه،
چراکه تشنه عشق روزی سیراب می شود ومی رود...!
ان وقت است که تو می مانی وقلبی که شکسته است
تـ ـو بـ ـرو… مـ ـن هم برای اینکـ ـه راحـ ـت تربروی… می گویـ ـم : برو “خیـ ـالی نیسـ ـت “ …امـ ـا… … کیسـ ـت که ندانـ ـد… ... …بی تـ ـو… تنهـ ــا چیـ ـزی کـ ــه هسـ ـت….. “خیـ ـال توسـ ـت” عاشقانه هایم را سرودم
تنهــایــی هـــایــم را دانــه دانـــه میشمارم . . . !
چه کـــــم میشوم از حس عاشقی . . . !
و چه راحـت میشوم از تعلق خاطر . . . !
چه آسوده میشوم از دغدغه . . . !
و آرام . . .
آرام میشوم از تنهــایی ام . . .
![]() روز به روز که میگذرد بیشتر عاشقت میشوم
این مَن بودَم که به مــرور زمـآن عـآدت کردم.. و بـآ این هـَمه، چهـ اجبـآر سخـتی اســت،خــَنده... و بـآور کنیــد که مـَن خوشحـالــَم!
یـآدم است آن زمـآن کهـ عـآشق هـم بودیم، وقـتی سر چیز هـآی کوچیک قـَهرمیکـَردیم هــَردو می خـَندیدیم و میگـُفتــیم چهـ بـَچگـآنه بود قـَهرمـآن.. یــآدم است، تـو همیشه بــآ دلهــُرهمیگـُـفتی: تـَرسـَم از روزیـ است کهـ عشـق مـَن رآ هـَم بهـ حــسـآب بچگـی بگـُذاریــ حـآل از آن روز هـآ ســآل هـآ میگـُذرد و مـَن چیزی رآ که تو از آن دِلهــُره داشــتی دیدَم! که رو به رویــَم می ایـستی و میگــویی تــو فقـط عـشــق بچگـی ام بــودی... میبیــنی؟ زمـآنه چهـ چیـزهـآ که یـآد نمیدهــَد!
می آیی و می روی. هیچ وقت نمی مانی. دوره گردی هستی که دور زندگی ام فقط قدم می زنی... ساعت ها گذشته بود... و همچنان باران می باريد... اما هنوز سکوت کرده بود... دريغ از يک کلمه... فقط نگاهش می کرد... با هر نگاه خود با بهترين واژه ها با او سخن می گفت... با هر لحظه از سکوتش بهترين کلمات را به زبان می آورد... شايد اگر ساعت ها با او هم کلام می شد نمی توانست به اندازه ی يک لحظه سکوت معنای کامل حرف خود را به او برساند... از او پرسيد چيزی برای گفتن نداری؟!!! لحظه ی وداع ست.... و باز هم سکوت.... افسوس که او هر گز نفهميد << سکوت سرشار از نا گفتنی هاست>>
نبودی بی تو پنهان گریه کردم.... تو را دیدم و خندان گریه کردم... برای اینکه اشکهایم را نبینی... نشستم زیر باران گریه کردم...
مرگ پایان کبوتر نیست مرگ وارونه یک زنجره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاریست مرگ با خوشه انگور می اید به دهان ... مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد
و همه میدانیم ریه های لذت,پر اکسژن مرگ است.... نشسته بودم پای مشروب گفتن بخور گفتن بگو به سلامتی اونی که د لم می خواد یه دیوار بزرگ و سفید رو با قلم موی سیاه خط خطی کنم هر چی دلم خواست بنویسم هر چی دلم خواست بکشم بنویسم از بارون .... بکشم قطره بنویسم از عشق... بکشم قلب بنویسم از سکوت ... بکشم دو تا لب بسته بنویسم از غم... بکشم دو تا چشم پر از اشک ساعت ها نوشتم و کشید م ....نوشتم و کشیدم تا که به اسم تو رسید م وقتی خواستم اسمت رو بنویسم به جاش گذاشتم چند تا نقطه.... حالا نوبت تصویرت بود ولی چه جوری بکشم سایه ای از تصویرت هم تو ذهنم نمونده بود پس به جای تصویرت هم گذاشتم چند تا نقطه..... برای دوست داشتنت دل غم ديده ام امشب به خدا صفا ندارد ¸.•´¨`•.¸ به كجا رود كه بي تو دگر آشنا ندارد ¸.•´¨`•.¸ دل من رميده از غم توبيا كه باده و جم ¸.•´¨`•.¸ همه در غمت نشسته وطرب نوا ندارد ¸.•´¨`•.¸ بزن از نسيم عطرت به مشام جان جانم ¸.•´¨`•.¸ به دو چشم من نگركه نگهت خطا ندارد ¸.•´¨`•. بده اين دو چشم نابت به دو دست چون كويرم ¸.•´¨`•. كه بنوشم اشك از آن كه دلم وفاندارد ¸.•´¨`•. همه عالم از وجودت به نياز آيد وناز ¸.•´¨`•.¸ دل من به جز به نازت زرهي شفا ندارد ¸.•´¨`•.¸ شده چشم هاي جانم همه خيره بر جمالت ¸.•´¨`•.¸ تو چوكن نگاه برمن كه نگاه صداندارد ¸.•´¨`•.¸ همه خاكيان عالم زده رو به سوي كويت ¸.•´¨`•.¸ تو بده زماه نوري كه شبم سما ندارد
یگذار هر کسی هر چه دوست دارد بگوید..
مهم اینست که تو دردانه ی منی..
و من از تمام خوبی های دنیا فقط و فقط تو را میخواهم..♥
گر چه نه اسمت کنار اسم من..
... نه سقفت هم سقف من ... نه دستت در دست من است... ![]() در این روز بارانی ،هوا پر شده از عطر عشقت تو را سپرده ام به نسیمی که بوی باران میدهد بارانی که مرا لبریز میکند از آنچه قلبم را پر تپش کرده ... دستهایم پر از لطافت دستان تو ، آغوشم باز است برای در میان گرفتن تو تا از خیسی تنت خیستر شوم در زیر باران تا فاصله بگیرم از زمین و آسمان تا بروم به رویاهایم ، نمیخواهم لحظه ای حس کنم که در خیالاتم از عشق تو به جنون رسیدم ، چه سختی هایی کشیدم تا در زیر باران به تو رسیدم و اینجا طعم شیرین عشق را با تو چشیدم در این روز بارانی ، هوا پر شده از حضور مهربانت ، نه در جستجوی یک سرپناهیم نه به انتظار رفتن ابرهاییم ، همین حال را میخواهیم با این هوای عاشقانه همینجا را میخواهیم با این حس شاعرانه وقتی با تو قدم میزنم در زیر باران ، قدر تو را میدانم بیشتر از هر زمان میرویم و میرویم در زیر باران، نه خستگی است در پاهایمان نه نا امیدی در دلهایمان ، من هستم و تو هستی و خدایمان عطر دوستت دارم ها پر شده ، هر قطره از باران با عشق می آید و تن ما را خیس میکند ، تا هر دویمان بوی عشق را بدهیم در زیر همین باران همیشه با من بمان ای عشق بی پایان ، نگذار زندگی مان مثل کویر باشد من از درد کویر رها شدم و با یک قطره باران به دریای بی انتهای دلت رسیدم غرق شدم ، عاشق شدم و اینک عاشقانه میپرستم تو را
بــے פֿـيـــآلـ استــ פֿـيلـے بـے פֿـيـــآلـ هـَمـاלּ ڪـَسے ڪـِـہ تـَمــآمـ פֿـيـــآلـ مَـלּ استـ
ای عشق که در دلم به خروش آمده ای.. کمی صبر کن که زمان وصال هنوز نرسیده است ای دوست مرا به حریم دلت راه ده مرا به به سرزمین وسیع چشمانت راه ده مرا به آغوش گیر و بوسه ای زن بر دلم که دوباره جان گیرم و به پرواز درآیم
روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم حرف با برف زدم سوززمستانی را شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم دیوانه ام می كند ...! فكر اینكه .. زنده زنده .. نیمی از من را .. از من جدا كنند ! لطفا ... تا زنده ام بــــــــــــــــــمان.....
|